غزل شمارهٔ ۲۹۲

بی‌دماغی با نشاط از بسکه دارد جنگها

باده گردانده‌ست بر روی حریفان رنگها

غافلند ارباب جاه از پستی اقبال خویش

زیر پا بوده‌ست صدر آرایی اورنگها

وادی عشق است‌اینجا منزل دیگرکجاست

جز نفس در آبله دزدیدن فرسنگها

بی‌نیازی از تمیزکفر و دین آزاد بود

ازکجا جوشید یارب اختراع ننگها