غزل شمارهٔ ۲۹۳

جنون آنجاکه می‌گردد دلیل وحشت دلها

به‌فریاد سپند ازخود برون جسته‌ست‌محفلها

به امیدکدامین نغمه می‌نالی درین محفل

تپیدن داشت آهنگی‌که خون‌کردند بسملها

تلاش مقصدت برد از نظر سامان جمعیت

به‌کشتی چون‌عنان دادی رم‌آهوست ساحلها

درین محنت‌سرا گر بستر راحت هوس داری

نمالی سینه برگردی که گیرد دامن دلها