غزل شمارهٔ ۲۹۶

ای ز چشم می پرستت مست حیرت‌جامها

حلقهٔ زلف گره‌گیرت به گوش دامها

در تبسم کم نشد زهر عتاب از نرگست

کی به شورپسته ریزد تلخی از بادامها

دامنت‌نایاب و من بیتاب‌عرض اضطراب

خواهد از خاکم غبار انگیخت این ابرامها

آتشم از بیم افسردن همان در سنگ ماند

رهزن آغاز من شدکلفت انجامها