غزل شمارهٔ ۳۰۰

در باغ دل نهان بود از رفتگان نشانها

این آتش آگهی داد ما را زکاروانها

چندان‌که شمع‌کاهد باعافیت قرین‌است

بازار ما ندارد سودی به این زبانها

تنگی ز بس فشرده‌ست این‌عرصهٔ جدل را

میدان خزیده یکسر در خانهٔ کمانها

این وادی غرورست فهمیده بایدت رفت

در جاده است اینجا خواباندن سنانها