غزل شمارهٔ ۳۰۱
ای آینهٔ حسن تمنای تو جانها
اوراقگلستان ثنای تو زبانها
بیزمزمهٔ حمد تو قانون سخن را
افسرده چو خون رگ تار است بیانها
از حسرت گلزار تماشای تو آبست
چون شبنمگل آینه در آینهدانها
بیتاب وصال است دل اما چه توانکرد
جسم است به راهتگره رشتهٔ جانها