غزل شمارهٔ ۳۰۶

چو سایه چند به هر خاک جبهه سودنها

که زنگ بخت نگرددکم از زدودنها

غبار غفلت و روشندلی نگردد جمع

کجاست دیدهٔ آیینه‌را غنودنها

ز امتحان محبت درآتشیم همه

چو عود سوختن ماست آزمودنها

دمی‌که جلوه ادا فهم مدعا باشد

گشودن مژه هم مفت لب‌گشودنها