غزل شمارهٔ ۳۰۸

چو شمعم از خجالت رهنمود نارسیدنها

به جای نقش پا در پیش پا دارم چکیدنها

ز یک ‌تخم شرر صد کشت عبرت کرده‌ام خرمن

ازین مزرع درودن‌می‌دمد پیش ازدمیدنها

گلستان جنون را آن نهال شوق دربارم

که‌چون آهم‌برون م‌آرد ازخود قدکشیدنها

در آن وادی‌که طاقتها به عرض امتحان آید

نگاه ما ز خود رفتن‌، سرشک ما دویدنها