غزل شمارهٔ ۳۰۹

فلک این سرکشی چند از غبار آرمیدنها

نمی‌بایست از خاک اینقدر دامن کشیدنها

مخور ای شمع از هستی فریب مجلس‌آرایی

که یک‌گردن نمی‌ارزد به چندین سر بریدنها

همان بهترکه عرض ریشه در خاک عدم باشد

به رنگ صبح، برق حاصل است اینجا دمیدنها

شبی از بیخودی نظارهٔ آن بی‌وفاکردم

کنون‌چشمم چوشمع‌کشته داغ‌است ازندیدنها