غزل شمارهٔ ۳۲۱

سخن‌شد داغ دل چون‌شمع ازآتش بیانیها

معانی مرد در دوران ما از سکته خوانیها

طبیعت همعنان هرزه‌گویان تا کجا تازد

خیالم محو شد ازکثرت مصرع رسانیها

ز تشویش‌کج آهنگان‌گذشت از راستی طبعم

مگر این حلقه‌ها بردرد از ره بی‌سنانیها

ز استغنای آزادی چه لافد موج درگوهر

به معنی تخته است آنجا دکان تر زبانیها