غزل شمارهٔ ۳۲۳
به داغ غربتم واسوخت آخر خودنماییها
برآورد از دلم چون ناله اظهار رساییها
غبارانگیز شهرت نیست وضع خاکسار ما
خروشی داشتم گمکردهام در سرمه ساییها
هوادار مزاج طفلیام اما ازین غافل
که چون گل پوست بر تن میدرد رنگین قباییها
چو رنگم بس که سر تا پا طلسم ساز خاموشی
شکستن هم نبرد از پیکر من بیصداییها