غزل شمارهٔ ۳۳۴

همیشه سنگدلانند نامدار طرب

ز خنده نقش نگین را به هم نیاید لب

زبان حاسد وتمهید راستی غلط است

کجی به در نتوان برد از دم عقرب

سواد فقر اثر مایهٔ صفای دل است

چو صبح پاک‌نما چهره‌ای به دامن شب

به غیر عشق نداریم هیچ آیینی

گزیده‌ایم چو پروانه سوختن مذهب