غزل شمارهٔ ۳۴۶
بسکه شد از تشنهکامیهای ما نایاب آب
دست ازنم شسته میآید به روی آب، آب
هیچکس زگردشگردون نم فیضی نبرد
کاش ترگردد ز خشکیهای این دولاب آب
دم مزنگر پاس ناموس حیا منظورتست
موجتاگلکردهم چنگاستو هممضرابآب
انفعال آخر به داد خودسریها میرسد
میکشد از چنگ آتش دامن سیماب آب