غزل شمارهٔ ۳۵۷
به خاک راهکهگردید قطرهزن مهتاب
که چونگلاب فشاندم به پیرهن مهتاب
به صد بهار سر وبرگ این تصرف نیست
جهانگرفت به یک برگ یاسمن مهتاب
دگر چه چاره جز آتش زدن بهکسوت هوش
فتاده است به فکرکتان من مهتاب
در آن بساطکه شمع طرب شود خاموش
زپنبهٔ سرمینا برون فکن مهتاب