غزل شمارهٔ ۳۶۸

بزم ما را نیست غیر از شهرت عنقا شراب

کز صدای جام نتوان فرق ‌کردن تا شراب

ظرف‌و مظروف توهم‌گاه هستی حیرت است

کس چه ‌بندد طرف ‌مستی زین پری مینا شراب

مقصد حیرت خرام اشک بیتابم مپرس

نشئه بیرون‌تاز ادراک است و خون‌پیما شراب

ما به امید گداز دل به خود بالیده‌ایم

یعنی این انگور هم خواهد شدن فردا شراب