غزل شمارهٔ ۳۷۱

پیوسته است از مژه بر دیده‌ها نقاب

لازم بود به مرد صاحب‌حیا نقاب

حیرت غبارخویش ز چشمم نهفته است

بر رنگ بسته‌ام ز هجوم صفا نقاب

بوی‌گل است و برگ‌گل اسرار حسن و عشق

بی‌پردگی ز روی تو جوشد ز ما نقاب

تا دیده‌ام سواد خطت رفته‌ام ز هوش

آگه نی‌ام غبار نگاهت یا نقاب