غزل شمارهٔ ۳۷۸

ندانم بازم آغوش‌که خواهد شد دچار امشب

کنارم می‌رمد چون پرتو شمع ازکنار امشب

ز جوش ماهتاب این دشت و درکیفیتی دارد

که‌گویی پنبهٔ میناست در رهن فشار امشب

ز استقبال و حال این امل‌کیشان چه می‌پرسی

قدح در دست فردا نیست بی‌رنج خمار امشب

ز بزم وصل دور افکند فکر جنت و حورت

کجا خوابیدی ای‌غافل درآغوش است یار امشب