غزل شمارهٔ ۳۸۳

به وصول مقصد عافیت نه دلیل جو نه عصا طلب

تو زاشک آن همه‌کم نه‌ای قدمی زآبله پا طلب

ز مراد عالم آب و گل به در جنون زن و واگسل

اثر اجابت منفعل ز شکست دست دعا طلب

به‌کجاست صدر و چه آستان‌که گذشته‌ای تو از این و آن

چو نگاه حسرت ازاین مکان‌، همه چیز رو به قفا طلب

ز سهر اگر همه بگذری‌، تو همان به سایه برابری

به علاج شعلهٔ خودسری نمی ازجبین حیا طلب