غزل شمارهٔ ۳۹۳

ای هستی از قصر غنا افکنده در ویرانه‌ات

گل‌کرده از هر موی تو ادبار چینی خانه‌ات

می‌باید از دست نفس جمعیت دل باختن

تا ریشه باشد می‌تند آوارگی بر دانه‌ات

در عالم‌عشق و هوس رنجی‌ندارد هیچ‌کس

چون‌شمع‌زافسون‌نفس‌خودآتشی‌در خانه‌ات

تمهید عیش ای بیخبر فرصت ندارد آنقدر

تا شیشه قلقل‌کرده سر می‌رفته از پیمانه‌ات