غزل شمارهٔ ۳۹۴

سرکیست تا برد آرزو به غبار سجده‌کمینی‌ات

نرسید قطرت نه فلک به هوابیان زمینی‌ات

نه حقیقت دویی آشنا، نه دلیل عین تو مآسوا

به‌کجاست عکس توهمی‌که فریبد آینه بینی‌ات

تک و تاز وهم و گمان ما به جنون‌ گسسته عنان ما

تویی آنکه هم تو رسید‌ه ای به سواد فهم یقینی‌ات

ز جهات عالم خشک و تر به غنا نچیده ای آنقدر

که‌کسی به غیر تنزه تو رسد به دامن چینی‌ات