غزل شمارهٔ ۳۹۶

عشق از خاک‌من‌آن روزکه وحشت می‌بیخت

رفت ‌گردی ز خود و آینه حیرت می‌ربخت

رفته‌ام از دو جهان بر اثر وحشت دل

یارب این‌گرد به دامان‌که خواهد آویخت

رم فرصت سبب قطع امید است اینجا

تار سازم ز پریشانی این نغمه‌گسیخت

چشم عبرت ز پریشانی حالم روشن

هیچکس سرمه به ‌کیفیت این‌گرد نبیخت