غزل شمارهٔ ۴۰۰

هوس نماند زبس عشق آن نگارم سوخت

خوشم‌که شعلهٔ‌ این‌شمع خارخارم سوخت

به بزم‌یار جنون کردم ای ادب معذور

سپند سوخت به وجدی که اختیارم سوخت

چو موم دوری‌ام از جلوه‌گاه شهد وصال

اشاره‌ ایست که باید جدا ز یارم سوخت

بهار بی‌ثمری جمله باب سوختن است

خیال مصلحت‌اندبشی چنارم سوخت