غزل شمارهٔ ۴۰۳

هرکجا گل‌کرد داغی بر دل دیوانه سوخت

این‌چراغ‌بیکسی تا سوخت‌در ‌ویرانه سوخت

عالم از خاکستر ما موج ساغر می‌ زند

چشم مخمور که ما را اینقدر مستانه سوخت

حسن یک مژگان نگه را رخصت شوخی نداد

شمع این محفل تپشها در پر پروانه سوخت

مژده وصل تو شد غارتگر آسایشم

خواب‌درچشمم‌همان‌شیرینی‌افسانه سوخت