غزل شمارهٔ ۴۰۸

زان اشک‌که چون شمع زچشم‌تر من ریخت

مجلس همه‌رنگین شد و گل در بر من ریخت

آهنگ غروری چو شرر در سرم افتاد

تا چشم به پرواز گشودم پر من ریخت

افسون غنا خواب مرا تلخ برآورد

این آب نمک بود که بر گوهر من ریخت

آن روز که یازید جنون دست حمایت

مو چتر شد و سایهٔ ‌گل بر سر من ریخت