غزل شمارهٔ ۴۱۲

بسکه از طرز خرامت جلوهٔ مستانه ریخت

رنگ از روی چمن چون باده ازپیمانه ریخت

حسرت وصل تو برد آسایش از بنیاد دل

پرتوشمعت شبیخونی درین ویرانه ریخت

فکر زلفت سینه‌چاکان را ز بس پیچیده است

می‌توان از قالب این قوم خشت شانه ریخت

خاک صحرا موج می‌شد ازتپیدنهای دل

چشم‌مستت‌خون‌این‌بسمل عجب‌مستانه ریخت