غزل شمارهٔ ۴۱۴

هرکجا لعل تو رنگ خنده مستانه ریخت

از خجالت آب‌گوهر چون می‌از پیمانه ریخت

در غبار خاطر ما صد جهان عشرت گم است

آبروی‌ گنجها در خاک این وبرانه ریخت

چرخ حاسد، تا به بیدردی‌کند ما را هلاک

جام زهر بی‌غمی درکام ما یارانه ریخت

در طلسم زندگی ماییم و عیش سوختن

کز گدز ما محبت شمع این‌ کاشانه ریخت