غزل شمارهٔ ۴۱۸

ای ذوق فضولی ز خود انداخته دورت

از خانه هوای ارنی برده به طورت

ای کاش تغافل‌، مژه‌ات باز نمی‌کرد

غیبت شد از افسون نگه کار حضورت

بی‌مردمک از جوهر نظاره اثر نیست

در ظلمت زنگ آینه پرداخته نورت

مینای حبابی ز دم گرم بیندیش

بر طاق بلندی‌ست تماشای غرورت