غزل شمارهٔ ۴۲۹

زندگی سد ره جولان ماست

خاک ما گل‌ کرده ی آب بقاست

با چنین بی‌دست و پایی‌های عجز

بسمل ما را تپیدن خونبهاست

هرکجا سرو تو جولان می‌کند

چشم‌ما چون‌طوق‌قمری نقش پاست

خاک گشتیم و همان محو توایم

آینه ‌رفت زخود و حیرت بجاست