غزل شمارهٔ ۴۴۲

نشئهٔ هستی به دور جام پیری نارساست

قامت خم گشته خط ساغر بزم فناست

اهل معنی در هجو‌م اشک‌، عشرت چیده‌اند

صبح را در موج شبنم خندهٔ دندان‌نماست

عافیت خواهی‌، وداع آرزوی جاه ‌کن

شمع این بزم از کلاه خود به‌کام اژدهاست

گر ز اسرار آگهی کم نیست قصان ازکمال

*ن خط پ‌*‌بار خواندی ابدایت‌ه انتهاست