غزل شمارهٔ ۴۵۹

غلغل صبح ازل از دل عالم برخاست

کاتش‌ افتاد در بن ‌خانه ‌و آدم برخاست

خلقی از دود تعین به جنون ‌گشت علم

شمعهاگل به سر از شوخی پرچم برخاست

صنعتی داشت محبت‌که ز مضراب نفس

صد قیامت به خروش آمد و مبهم برخاست

نه همین اشک چکید ازمژه وخفت به خاک

هرچه افتاد ز چشم تر ما،‌ کم برخاست