غزل شمارهٔ ۴۶۲

زیر گردون طبع آزادی نوایی برنخاست

بسکه پستی‌داشت این‌گنبد صدایی برنخاست

هرکه دیدیم از تعلق در طلسم سنگ بود

یک شرر آزاده‌ای از خود جدایی برنخاست

عمر رفت و آه دردی از دل ما سر نزد

کاروان بگذشت و آواز درایی برنخاست

اینکه می‌نالیم عرض شکوهٔ بیدردی‌ست

ورنه از ما نالهٔ درد آشنایی برنخاست