غزل شمارهٔ ۱۴۸۶

چون آینه رازنما باشد جانم

تانم که نگویم نتوانم که ندانم

از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز

سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم

ای طالب بو بردن شرط است به مردن

زنده منگر در من زیرا نه چنانم

اندر کژیم منگر وین راست سخن بین

تیر است حدیث من و من همچو کمانم