غزل شمارهٔ ۴۶۸

تا نفس باقی است دردل ر‌نگ‌کلفت مضمراست

آب این آیینه‌ها یکسرکدورت‌پرور است

فکر آسودن به شور آورده است این بحر را

در دل هر قطره جوش آرزوی‌گوهر است

ساز آزادی همان گرد شکست آرزوست

هرقدر افسرده گردد رنگ سامان پر است

ای حباب بیخبر از لاف هستی دم مزن

صرف‌کم دارد نفس را آنکه آبش بر سر است