غزل شمارهٔ ۱۴۸۷

امروز چنانم که خر از بار ندانم

امروز چنانم که گل از خار ندانم

امروز مرا یار بدان حال ز سر برد

با یار چنانم که خود از یار ندانم

دی باده مرا برد ز مستی به در یار

امروز چه چاره که در از دار ندانم

از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من

امروز چنان شد که پر از پار ندانم