غزل شمارهٔ ۴۸۶

از حباب اینقدرم عبرت احوال بس است

کانچه ممکن نبود ضبط عنان نفس است

در توهمکدهٔ عافیت آسودن نیست

رگ خوابی‌که به چشم تو نمودند خس است

اگر این است سرانجام تلاش من و ما

عشق هم درتپش‌آباد دو روزت هوس است

خلق عاجز چقدر نازکند بر اقبال

مور بیچاره اگرپر به درآرد مگس است