غزل شمارهٔ ۱۴۸۹

ساقی ز پی عشق روان است روانم

لیکن ز ملولی تو کند است زبانم

می پرم چون تیر سوی عشرت و نوشت

ای دوست بمشکن به جفاهات کمانم

چون خیمه به یک پای به پیش تو بپایم

در خرگهت ای دوست درآر و بنشانم

هین آن لب ساغر بنه اندر لب خشکم

وانگه بشنو سحر محقق ز دهانم