غزل شمارهٔ ۴۹۶

بسکه امشب بی‌توام سامان اعضا آتش است

گر همه اشکی فشانم تا ثریا آتش است

شوخی آهم به دل سرمایهٔ آرام نیست

سوختن صهباست نرمی راکه مینا آتش است

همچو خورشید از فریب اعتبارما مپرس

چشمهٔ ما را اگر آبی‌ست پیدا آتش است

بی‌تو چون شمعی‌که افروزند بر لوح مزار

خاک بر سرکرده‌ایم و بر سر ما آتش است