غزل شمارهٔ ۴۹۷

آنچه‌در بال‌طلب رقص است‌، در دل آتش است

همچو شمع اینجا زسرتا پای بسمل‌آتش است

از عدم دوری‌، جهانی را به داغ وهم سوخت

محو دریا باش‌، ای‌گوهر! که ساحل آتش است

یک قلم چون تخم اشک شمع آفت مایه‌ایم

کشت ما‌چندانکه سیراب‌است حاصل‌آتش است

کلفت واماندگی شد برق بنیاد چنار

با وجود بی‌بریها پای درگل آتش است