غزل شمارهٔ ۵۰۴

میی‌که شوخی رنگش جنون افلاک است

به خاتم قدح ما نگین ادراک است

خمیر قالب من بود لای خم‌ کامروز

کسی که ریشه دوانید در دلم تاک است

مریز آب رخ سعی جز به قدر ضرور

که سیم‌ و زر ز فزونی ودیعت خاک است

فروغ جوهر هرکس به قدر همت اوست

به چشم آتش اگر سرمه‌ای است خاشاک است