غزل شمارهٔ ۵۰۸

بسکه این‌گلشن افسرده‌کدورت رنگ است

نفس غنچه‌برآبینهٔ شبنم زنگ است

از تماشاگه حیرت نتوان غافل بود

بزم بی‌رنگی آیینه سراپا رنگ است

در مشرب زن و از قید مذاهب بگریز

عافیت‌نیست در آن‌بزم‌که سازش‌جنگ است

هر طرف موج خیالی‌ست به توفان همدوش

کشتی سبز فلک غرقهٔ آب بنگ است