غزل شمارهٔ ۵۱۲

بسکه ساز این بساط آشفتگیهای دل است

بی‌شکست شیشه امید چراغان مشکل است

صید مجنون‌طینتان بی‌دام الفت مشکل است

هرکه بیمار محبت‌گشت سرتا پا دل است

چشم واکردن‌کفیل فرصت نظاره نیست

پرتواین شمع آغوش وداع محفل است

وحدت‌وکثرت چو جسم‌و جان‌در آغوش‌همند

کاروان روز وشب را در دل هم منزل است