غزل شمارهٔ ۵۱۳

احتیاجی با مزاج سبزه وگل شامل است

هرچه می‌روید ازین صحرا زبان سایل است

اعتبارات غنا و فقر ما پیداست چیست

خاک از آشفتن غبارست و به جمعیت‌گل است

وحشت بحر از شکست موج ظاهر می‌شود

رنگ روی عشقبازان‌گرد پرواز دل است‌

بی‌گداز خویش باید دست شست از اعتبار

هرکه درخود می‌زند آتش چراغ محفل است