غزل شمارهٔ ۵۱۷

آگاهی و افسردگی دل چه خیال است

تا دانه به خود چشم‌گشوده‌ست نهال است

آیینهٔ‌گل از بغل غنچه برون نیست

دل‌گر شکند سربسر آغوش وصال است

حیرتکدهٔ دهر جز اوهام چه دارد

آبادکن خانهٔ آیینه خیال است

برفکربلند آن همه مغرورمباشید

این جامهٔ نو، ناخنهٔ چشم‌کمال است