غزل شمارهٔ ۵۱۸

در وصلم و سیرم به‌گریبان خیال است

چون آینه پرواز نگاهم ته بال است

بیقدری دل نیست جزآهنگ غرورش

تا چینی ما خاک نگشته‌ست سفال است

سایل به‌کف اهل‌کرم‌گر به غلط هم

چشمی بگشاید لب صد رنگ سوال است

از بیخبری چندکنی فخر لباسی

پشمی‌ست‌که‌بر دوش‌تو درکسوت‌شال‌است