غزل شمارهٔ ۵۲۷

عمری‌ست به حیرت نفس سوخته رام است

این مستی آسوده‌، ندانم ز چه جام است

غافل مشو ای بیخبر از شورش این بحر

آمد شد امواج نفس‌، مرگ پیام است

بیطاقت شوقیم و جبین داغ سجودی‌ست

بتخانه درین راه چه و کعبه‌ کدام است

چون غنچه به هر عطسهٔ بیجا مده از دست

زان گل‌، می‌بویی که به مینای مشام است