غزل شمارهٔ ۵۲۹

چشمی‌که ندارد نظری حلقهٔ دام است

هرلب‌که سخن سنج نباشد لب بام است

بی‌جوهری از هرزه درایی‌ست زبان را

تیغی‌که به زنگار فرورفت نیام است

مغرورکمالی ز فلک شکوه چه لازم

کار تو هم از پختگی طبع تو خام است

ای شعلهٔ امید نفس سوخته تا چند

فرداست که پرواز تو فرسودهٔ دام است