غزل شمارهٔ ۵۳۹

می‌روم از خو‌یش ‌و حسرت گر‌م‌ اشک افشاندن است

در رهت ما را چو مژگان‌ گریه گرد دامن است

ما ضعیفان را اسیر ساز پروا‌زست و بس

رشتهٔ پای ط‌لب بال امید سوزن است

با زمین چون سایه همواریم‌ و از خود می‌رویم

حیرت آیینهٔ ما هم تسلی دشمن است

پپچ و تاب زلف دارد راه باریک سلوک

شانه‌سان ما را به مژگان قطع این ره کردن است