غزل شمارهٔ ۵۴۱

چون حباب آیینهٔ مااز خموشی روشن‌است

لب به هم بستن چراغ عافیت را روغن است

یاد آزادی‌ست گلزار اسیران قفس

زندگی‌گر عشرتی دارد امید مردن است‌،

تیره‌روزان برنیایند از لباس عاجزی

همچوگیسو سایه را افتادگی جزو تن است

عیب‌پوشیهاست در سیر تجرد پیشگان

نقش پای سوزن ما بخیهٔ پیراهن است