غزل شمارهٔ ۵۴۶

زندگانی در جگرخار است و در پا سوزن است

تا نفس باقی‌ست در پیراهن ما سوزن است

سر به‌صد کسوت فروبردیم و عریانی بجاست

وضع رسوایی‌ که ما داریم گویا سوزن است

ماجرای اشک و مژگان تا کجا گیرد قرار

ما سراسر آبله‌، عالم سراپا سوزن است

می‌کشد سررشتهٔ کار غرور آخر به عجز

گر همه امروز شمشیر است‌، فردا سوزن است