غزل شمارهٔ ۵۴۷

خنده‌ام صبحی به صد چاک‌گریبان آشناست

گریه سیلابی به چندین دشت‌و دامان آشناست

سایه‌ام را می‌توان چون زلف خوبان شانه‌کرد

بس‌که طبع من به صد فکر پریشان آشناست

دستم از دل برنمی‌دارد گداز آرزو

سیل عمری شدکه با این خانه ویران آشناست

از فسون ناصحان بر خویش می‌لرزم چو آب

یک تن عریان من با صد زمستان آشناست