غزل شمارهٔ ۵۴۸

عجز بینش با تعلقهای امکان آشناست

اشک ما تا چشم نگشودن به مژگان آشناست

امتحانگاه حوادث بزم افلاس است و بس

سرد و گرم دهر با آغوش عریان آشناست

گرد ما ننشست جز در دامن زلف بتان

هر کجا بینی پریشان با پریشان آشناست

هیچکس ‌کام امید از اهل دنیا برنداشت

طالع ما هم به وضع این عزیزان آشناست